شاید میان برگان هزار رنگ دوزخ پاییز سخنی باشد برای من جا مانده در دروغ دیروز.خیره میشوم به لحظه لحظه آشفته بازار پاییز و عاقبتم را میجویم،گریه میکنم به حال خود و برگان له شده زیر پای هیاهوی روزگار.سوز شب سر در گریبانم میکند و من سر به زیر ،تنها و بی صدا گریه میکنممرا یار و همنفسی نیست و مثل برگ ترد شده از بهار ،خاک مامن و منزلگه تن خسته ام خواهد گشت...+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:8  توسط فرزاد صولتی
|
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:14
دمی به آرامش فرو میبرم و با خیال راحت نفس میکشم و خیالم راحت است که میتوانم بی دغدغه خودم را به خواب بسپارم.با روزگار که نخواهی شاخ به شاخ شوی و خودت باشی آرام میگیری...+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:41  توسط فرزاد صولتی
|
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:14
خدایا اطمینان قلبم باش و آرامم کن،هیچ یاد و سخن و دکلمه ای آرامم نمیکند خودت پناهم باش و کمکم کن آغوشت را حس کنم.دلم شکسته است و مگر نه آنکه تو پناه بی کسان و هم کلام صامتانی؟ آرامم هستی و من خود و تو را نشناخته ام.معرفت ارزانی ام کن که ره تاریک است و دلم لرزان و سرگردان+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:47  توسط فرزاد صولتی
|
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:14